کلبه خاموش

 بنام مهربان ترین

 

 

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد

زنی در حال عبور او را دید

او را به داخل فروشگاه برد

و برایش لباس و کفش خرید و گفت مواظب خودت باش

کوک به چشمهای زن خیره شد و پرسید

ببخشید خانم شما

                             خدا هستید

زن لبخند زن و پاسخ داد

         نه ....

من فقط یکی از بنده های خدا هستم

کودک گفت : مطمئن بودم که با او نسبتی دارید

براستی چه افتخاری بالاتر از اینکه ما با خدا نسبت داریم

انسانها خدا نمی شوند اما می توانند خداگونه شوند و انسان خداگونه کارهای خدائی می کند

 

باید که مهربان بود  

                            باید که عشق ورزید    

                                             زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست

 

 

-------------------------------------------------------------------------

خدا را شکر، زندگی میگذرد و چون میگذرد غمی نیست .

 

این مدت خیلی سرم شلوغ بوده انقدر که فقط میتونستم بعضی اوقات سری به وبلاگ بزنم و ببینم دوستام برام چی پیام گذاشتن اوضاع اینجا هم دیگه مثل سابق نیست هرکس مشغول زندگی است یا کم میان و یا به کل خداحافظی کردن .

اوضاع بنده هم شده صبح که از خواب بیدار میشم برم  سر کار و بعدش هم بیام خونه حاضر شم برم  حسابداری پیش یکی از همکلاسی های دوره دانشگاه . همه میگن خسته نمیشی بعد از اداره دوباره میری اونجا ولی خوب عشق درس و استاد منو میکشونه و هرکاری سختی خودش را داره شب  که میام خونه انقدر خسته ام که دیگه جایی برای کارهای دیگه نمیمونه همه دوستام از دستم ناراحتن که چرا بهشون زنگ نمیزنم به نظرشما وقتی هم میمونه تازه باید شروع کنم به درس خوندن برای 17 دیماه هم امتحان کنکور دارم .

جمعه ها را هم کلاس اورژانس و کمکهای اولیه ثبت نام کردم چند دوره اش تمام شده و یک دوره مانده که تمام بشه میگن مدرکش هم معتبره و ازدانشگاه جهاد کشاورزی و ١١۵ امداد داده میشه خلاصه که حسابی مشغولم و از این سر شلوغی راضیم چون جایی برای فکرهای بیهوده نمیمونه .

همیشه راضی بودم به رضای خدا و با تمام سختی های دنیا جنگیدم و دلخوش بدوم به دوستای خوبی مثل شما ... 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۱ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط ماری نظرات () |

سلام

امسال عجب سالی بود برعکس سالهای پیش همه تولدم یادشون بود از دورروز قبل از تولدم با یک هدیه اونم تو محل کارم و از طرف همکارم شروع شد که اصلا انتظارش را نداشتم وبعدش هم اس ام اس هایی که دوستام و خانواده ام برام فرستادن و حتی بچه های دانشگاه هم یادم بودن و این برام خیلی مهم بود و اینکه روز تولدم یکی از دوستام همراه همسرش به خونمون اومدن اولش میخواستن سورپرایزم کنن وقتی اومدم خونه به مامانم گفتم میخوام برم جایی شاید دیر بیام گفت قراره خواستگار بیاد، گفتم من که نیستم بعد که دید میخوام برم گفت دوستت قراره بیاد اینجا خلاصه که لو رفتن اون شب جای همتون خالی ، کلی خوش گذشت کیک و فشفشه و شمع هایی که هرچی فوت میکردی فایده نداشت چقدر خندیدیم قابل توجه اونائی که میگن من غمگینم .این جشن تولد تموم شدنی نبود فردا که روز تولدم بود یکی دیگه از دوستام اومد خونمون و اون هم برام سنگ تموم گذاشته بود البته من بیشتر از اومدن خودش خوشحال بودم بعد از ظهر هم رفتیم خونه مادر بزرگم و همه اونجا جمع بودن و یه تولدم اونجا برام گرفتن از خوشحالی اینکه دوستم دارن و به یادم بودن در پوست نمیگنجیدم.

 فقط میتونم بگم ارزش هدیه به احساسی است که بدرقه اون هستش و این احساسات بود که این جشن تولد را برام انقدرشیرین کرده بود.

با همه اینا من منتظر زنگ زدن دوستی بودم که اخرش هم زنگ نزد و اس ام اس هم نداد میدونم که یادش بود که تولدمه شاید غرورش نزاشت.

دوست جونای عزیزم با اینکه شما ها تشریف نداشتین ولی جای همتون خالی اینم کیک تولد از راه دور کامتون شیرین و دلتون خوش ماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٦ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط ماری نظرات () |

حلول ماه رمضان بر شما و خانواده محترمتان مبارک

 

 

ما که تا الان سعادت نداشتیم روزه بگیریم پس تو ای دوست خوبم موقع دعای سحر و افطارت من جا مانده را فراموش نکن که سخت محتاج دعایت هستم

از یک ماه پیش خودم را اماده میکردم که برای ماه رمضان که ماه مهمانی خداست درست حاضر بشم به نظر من ماه رمضان ماه نخوردن تنها نیست ماه تنبیه کردن نفس و به زنجیر کشیدن هوا و حوسه ، جا نماز اب نمیکشم ولی این ماه را با تمام سختیهاش دوست دارم

ولی متاسفانه ازیک هفته قبل از ماه رمضان دچار تب و لرز شدم اول همه فکر میکردن از این سرماخوردگی جدیدا گرفتم

بعد که بدنم شروع کرد به دانه زدن تازه فهمیدن ابله مرغان گرفتم اخه یکی نیست بگه سر پیری معرکه گیری؟ الان چرا ؟

خدا نسیب دشمن ادمم  نکنه. سه روز اول که حال خودم را نفهمیدم و فقط تب و لرزداشتم دوباره رفتم دکتر گفت که تا حالا انقدر سنگین ندیده حتی توی چشمم زده بود ، خودم را تو واحدم قرنطینه کردم و هیچ کس را نمیزاشتم که بیاد پیشم و فقط پدر و مادرم اونم برای گرفتن غذا میکس شده  ، آب هندوانه یا گرفتن پارچ خاک شیر اونم جلوی در میدیدم دلم براشون تنگ شده بود .ادم وقتی مریض میشه تازه قدر نعمتی را که خدا بهش داده میفهمه

حالا تا بیشتر از این حرف نزدم و محیط  وب را هم الوده به ویروس ابله مرغون نکردم برم

التماس دعا از تک تک شما دوستای خوبم دل شکستهبای بای

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٢ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط ماری نظرات () |


بیا خط بکش بر سکوت دلم

بیا بغض این ابر را پاره کن

بیا یک سفر پابه پایم بیا

سکوت دلم را بیا چاره کن

بیا خسته ام از شب و گریه ها

 از این قصه تلخ و بی انتها

 بیا خط بکش بر سکوت دلم

هنوز فرصتی هست اما بیا

رها کن سکوتی رو که بین ماست

بیا لحظه لحظه منو تازه کن

که من زنده می شم به لبخند تو

بیا عشقتو با دل اندازه کن

بیا عاشقم باش و باور بکن

که با تو کسی غصه هامو ندید

هنوز اول راه خوشبختیه

بیا آخر این ترانه رسید

 

سلام به دوستای خوبم

یه مدت بود که حوصله نداشتم بنویسم ولی به دیدنتون میومدم و آپ های جدیدی را که گذاشته بودید میخوندم ولی نمیدونم چه مشکلی بود که نمیتونستم براتون نظری بزارم .

قالب وبلاگم را عوض کردم خوشحال میشم نظرتون را بدونم؟!

راستی دانشگاه سراسری از کاردانی به کارشناسی شرکت کردم دعا کنید قبول بشم اونوقت با یه آپ شاد میام خدمتتون

خدا را شکر میکنم که هنوز دوستای خوبم را دارم و وبلاگم زنده مونده قلبماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط ماری نظرات () |

 ای امید دل من کجائی ، همچو بختم کنارم نیائی

آشنا سوز و دیر آشنائی ، یا بلای دل مبتلائی

بی وفا ،  بی و فا  ، بی وفائی

تو غارتگر عقل و هوشی ، به آزار جانم چه کوشی

چو نی دارم در جان خروشی

 چه خواهم از تو جز نگاهی ، چه خواهی از جانم چه خواهی

ندارم جز عشقت گناهی ، ندارم جز عشقت گناهی

بر سیه بختی من گواهی ، چون دو چشم مستت دل سیاهی

کو بغیر از آغوشت پناهی

آتشی ، سرکشی فتنه جوئی  ، آفتی ، خانه سوزی گناهی

عشق من ، جان من را چه خواهی ،  ماه من مجلس آرا توئی تو

عشق من شادی افزا توئی تو ، روشنی بخش دلها توئی تو

راحت جان شیدا توئی تو  ، سر گران از چه با ما توئی تو

ماه من مجلس آرا توئی تو

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط ماری نظرات () |

دوستای عزیزم سلام

عیدتون مبارک

امروز 3 روزه که از مشهد برگشتم .بایکی از دوستام (پریسا) مجردی رفتیم ، نمیدونید چقدر لحظه شماری میکردم برای رفتن . تو مسیر رفت تو قطار با دو تا خانم که کارمند وزارت کار بودن آشنا شدیم و قرار شد با هم باشیم ، پس یه سوئیت 4 تخته گرفتیم ، درسته یه کم بی برنامه شدیم و به یه سری کارا  نرسیدیم ولی خوب تنها نبودیم. یه شب از نماز مغرب و اعشا تو حرم موندیم تا نماز صبح خیلی حال داد، برای همه اونایی که گفته بودن نماز خوندم ، برای همه اونایی که التماس دعا داشتن دعا کردم و حتی اونایی که خبر نداشتن رفتم حتی دوستای وبلاگیم را هم فراموش نکردم .هر کسی را که نگاه میکردی داشت راز و نیاز میکرد و بعضی ها هم اشک تو چشماشون جمع شده بود خدا میدونست تو دلشون چی میگذره. اونجا با یه خانومی که یه دختر کوچولو ناز داشت آشنا شدم که ازچهارمحال بختیاری اومده بودن از اقتصاد کشور و گرفتاریها و ..... گفتیم تا اینکه به مسائل خصوصی رسیدیم وقتی دلیل اومدنش را گفت که به خاطر دخترش اومده وقراره که پیوند مغز استخوان بشه با اینکه هیچ نسبتی باهاش نداشتم دلم لرزید و اشک تو چشمام جمع شد دیگه درد خودم یادم رفته بود آخه اون فقط 5 سالش بود چقدر هم شیرین بود هنوزم به یادشم کاش شماره ای ازش میگرفتم تا از حالش با خبر میشدم ببخشید اگه ناراحتتون کردم اما اگه شما هم دلتون لرزید اون کوچولو را دعا کنید . برگشتنی پریسا همش نق زد که به هیچ کارمون نرسیدیم با اینکه به پیشنهاد خودش با اون خانومها همسفر شده بودیم . خلاصه رسیدیم تهران ونخود نخود هرکه رود خانه خود

بابا اومده بود دنبالم و رسوندم خونه دلم براشون خیلی تنگ شده بود ، بعد از کلی حال واحوال ، سوغاتیهای ناقابلی را که گرفته بودم بهشون دادم . صبحانه خوردم و رفتم دانشگاه که پسورد ثبت نام برای امتحانات را بگیرم بعد از اونجا رفتم ولیعصر و یه سری خرید هم کردم آخه اونجا وقت نشده بود.

وقتی اومدم خونه مامان گفت برای بعد از ظهر بلیط کنسرت گرفته که با خاله ام بریم جاتون خالی رفتیم و کلی هم خوش گذشت حتی بیشتر از عروسی ،وای که چقدر عالی بود کنسرت فقط برای خانومها بود و میتونستی برقصی ، بخونی تازه از همه جالب تر این بود که پول بلیطش هدیه میشد به بهزیستی اینجوری هم ثواب کرده بودی و هم خوش گذرونده بودی  

شب موقع خواب نای حرف زدن نداشتم و انقدر خسته بودم که سرم را روی بالش نزاشته خوابم برد .

صبح با چه بدبختی از خواب بلند شدم برای 5 دقیقه بیشتر خوابیدن با خودم کلنجار میرفتم . ولی اینجور خوابیدن هم میچسبه .

براتون بگم که اگه خدا بخواد دارم خونه میخرم قرار بود ماشین بگیرم ولی قسمت نشد درسته یه کم زیر قرض میرم ولی ارزشش را داره برام دعا کنید که همه چیز خوب پیش بره

 قربان سر شما پیام فرت  قلببای بای

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۳ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط ماری نظرات () |

نشد یه قصر ی بسازم پنجره هاش آبی باشه .من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه.نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم ،حتی یه بار یادش نمود ماه و روز تولدم ،باهمه التماس من نشد دیگه نره سفر،شعرام به جز اون روی هر دیونه ای گذاشت اثر،نشد برم بقل بقل واسش شقایق بچینم ، نه اینکه من نخوام برم نزاشت گلها را ببینم.

نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم ،یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم ، اما نشد قسمت ما یه لحظة روشن  و خوش پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش .نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی هیچ جای دنیا ندیدم عجب چشمای روشنی .باور نکرد یه مژه اش را به صدتا دریا نمیدم یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم .راست میگه هرچی اون بگه من کجا و دیونگی چه جور به حرفش گوش کنم اون گفت: بچسب به زندگی ،خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ را بو کنیم، اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم .نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال.نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم، نشد به موقع این کویر ابری شه بارون بگیره .نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدان بگیره ، نشد که بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی. نشد بهم جواب بده حتی بهم بگه بدی

 نشد دوستت دارم بگه به من که نه به دیگری. نشد یه بارم  رد نشه از روی شعرا سر سری .نشد یه کاری بکنه که بدونم دوستتم داره .آتیش گرفتم و یه بار نگام نکرد بگه آره نشد یبار حرف بزنه نزار پای سرنوشت، نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت .نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم ، نشد تو روئیاهام براش روزی هزار بار نمیرم .نشد برم ،نشد نره، نشد بخواد، نشد بیاد ، نشد ولی شاید بشه ، واسم دعا کنید زیاد . از شما پنهان نکنم یه حرفایی بهم زده گفته همین روزا میاد اما هنوز نیومده .قصه داره تموم میشه مثل تمام قصه ها فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدم شما

دوستای نازنینم سلام ماچ

دو هفته هست که تو محل کارم همکارم رفته و دست تنهام ، انقدر سرم کار میریزه کلافهکه وقت ندارم فکر کنم و همین خستگی و فکر نکردن کلی حالم را خوب کرده لبخند دیگه به هیچ چیز غمگینی فکر نمیکنم البته بعضی اوقات سراغم میاد ولی زودی فراموشش میکنم بیشتر میخوام به خودم فکر کنم آخه میگن هرکی که خودش را دوست داشته باشه بقیه را هم دوست داره قلب

برنامه آینده ام اینه که اول یه دکتر رژیم برم کلاس اروبیک و بعد هم دکراسیون خونه را عوض کنم اوه کلی با این فکرا دارم حال میکنم جای همتون خالی میدونم الان میگید پس این شعر بالا چیه نوشتم شعر مریم حیدرزاده است مال روزهای ناراحتی گریهبالاخره خوشی و ناخوشی همه باهمن

اینا رو گفتم که این داداش وحید و مهدی و ماه بانو و میترا که همیشه بهم ایراد میگرفتن بدونن که حالم خوبه

بابا حالم خوبه شیطانهورا

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۳٠ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط ماری نظرات () |

حالا منو تنگ غروب و جاده ، خاطره هایی که تو دست باده

میرم ، میرم که با تنهایی تنها باشم ، دیگه میخوام از خودمم جدا شم

غرور من پیش تو کم آورده ، بسشه هرچی زخم و طعنه خورده

میرم ولی بدون که بد میکنی ، عشقم و ناشنیده رد میکنی

حالا میری که میدونی خرابم همش دارم فکر میکنم تو خوابم

میرم ولی پیش تو جا میمونم ، میخوام هنوز از عشق تو بخونم

بارون میشم تا بغزم و ببارم ، جاده ای نیست پا رو خودم میزارم

سنگ غرورت را نزن به شیشه ام ، باشه دیگه مزاحمت نمیشم 

 

میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو، یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو، همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم.

سلام به دوستای عزیزم

خیلی وقته که آپ نزاشتم میخواستم از ماه رمضان بنویسم که چقدراحساس خوبی بود که فکر کنی خدا دوستت داره و مهمونشی از تولدم ، گفتم جشن بگیرم دل و دماغی نبود، تا بالاخره امروز اومدم. شاید زیاد چنگی به دل نزنه ولی حرفه دله امیدوارم به دلتون بشینه . تو این چند روز اخیر بدترین روزهای عمرم را گذروندم یه عزیزی داشتم که واسه همیشه رفت برای رفتنش یه روز کامل باهم بودیم کلی خوش گذشت ولی توی اون خوش گذشتنها و خندیندها یه غم بود چون میدونستیم دفعه آخره که همیدگر را میبینیم ولی شاید یه روزی یه جائی همدیگر را دیدیم آخه میگن کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه .

دوست عزیزم هرجای این دنیا هستی سبز باشی و سلامت دوستت دارم تا آخر عمرم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٢ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط ماری نظرات () |

 نمیـــــــــــــدونم از کجا شــــــــــــــــــــروع کنم قـــــــــــــصه تلخ ســــــــــــادگیمـــــــــو...

نمیــــــــــــدونم چرا قســـــــــــــمت میکنــــــــــم روزهـــــــای خوب زندگیــــــــــمو...

چرا تو اول قصــــــــه همه دوســــتم میــــــــدارن وسط قصه میــــــشـــه سر بســـــرم میزارن

تا میخواد قصــــه تموم بشه هــــمه تنــــهام میزارن ..میتونم مــــثه همه دورنــــگ باشـــم دل نبــــازم.

میـــــــتونم مثه همه یه عــــــــــشق بادی بـــــــسازم بایک نیــــش زبون بتـــــرکه خـــــــراب بشه

تا بیان جمــــــش کن حـــباب دل ســــراب بشــــه..میتونم بازی کــــنم با احـــــساس وعشق کـــسی

میتــــونم درســـــت کنم ترس دل ودلو اپســــی..میـــتونم دروغ بگـــم تا خودمـــو شــــیرین کنـــم ..

میتونم پشــت دلا قایم بشــم کمین کنم ولی با این هــمه منم بازمثه اونام یه دروغــگو میشم ورد زبونا..

یه نفر پیدا بــــشه به من بگه چـیکار کنم ..با چه تیــــــــری اونی که دوســـــــش دارم شیــــــــکار کنم ..

من باید از چی بفهمـــم چه کسی دوســـم داره  توی دنـــیا اصلا عشـــــــق واقعــــــــی  وجــــــــود داره ..

جز تو هیچــــکسی ...درد عاشــــقی... .غصــــهای من ...خنــــــدهای منو ...لحظــــهای منو ...گریــــــهای منو ...ندیده

نشـــــنیده و وقتــــی تو نیســــتی  من میــــــشم بین این ادمـــــــــها  غریبـــــــه  گم میـــــــــشم ..دنبال تو ..

 

 

چند روزیست حالم دیدنیست

 

حال من از این و آن پرسیدنیست

 

گاه بر روی زمین زل میزنم

 

گاه بر حافظ تفاعل میزنم

 

حافظ دیوانه فالم را گرفت

 

یک غزل آمد که حالم را گرفت

 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

 

خود غلط بود آنچه میپنداشتیم 

 

 

 -------------------------------------------------------

 

با سلام به همه اونایی که تو این مدت به یادم بودن و من

 

نتونستم به وبلاگشون سر بزنم یه مدت بود که کامپیوترم

 

خراب شده بود و حوصله درست کردنش را نداشتم ولی

 

بالاخره اومدم آخه میدونید نمیشه این کلبه را فراموش  کرد.

 

دوستتون دارم یه عالمه 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٦ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط ماری نظرات () |


کاش هرگز "بزرگ" نمی شدی
و هنوز همان کودک معصومی بودی
که زیبا ترین ترانه ی زندگیش صدای لالایی مادر بود
وعمیقترین زخم وجودش همان خراش همیشگی روی زانو
و آرزوهایش به بزرگی یک جعبه مداد رنگی ...

چشمانت را می بندی و رویای تاریک پشت این پلکهای خسته را از هر نوری زیبا تر می یابی

وآرزو می کنی که کاش هرگز "بزرگ" نمی شدی...

 

                        آدمک آخر دنیاست بخند            

آدمک مرگ همینجاست بخند

آن خدائی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٢ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط ماری نظرات () |

Design By : Night Melody